Archive for متن ادبی ، داستان کوتاه

معرکه گیری

همه نفس هاشون تو سینه حبس شده بود . نچه یه دور کامل زده بود و قوطی خالی روغن موتور تقریبا پر از اسکناس های صد تومنی و دویستی شده بود . اوج نمایش بود . در صندوقچه رو باز کرد .makareh2
دستاش رو زیرش برد و بلندش کرد . آروم پیچید دور گردنش .
تماشاچی ها سوت می زدن ، هورا می کشیدن و حسابی سر ذوق اومده بودن .
احساس خوبی نداشت ، یواش یواش حس کرد که راه نفسش داره بسته میشه . بدن مار رو گرفت و سعی کرد از دور گردنش باز کنه . یادش اومد امروز داروی خواب آور رو به مار نداده . تقلا می کرد . نمی تونست درست نفس بکشه .
در همین حال مردم که حسابی هیجان زده شده بودن شروع به دست زدن کرده بودن ، با موبایل فیلم می گرفتن .
زانو زده بود ، نمی تونست حرف بزنه و فقط میتونست صدای سوت تماشاچی ها رو بشنوه . دستاش شروع کرد به لرزیدن .
چند لحظه بعد آروم رو زمین دراز کشیده بود . بی خیال از همه جا . داشت به قوطی روغن نگاه می کرد که پهلو افتاده بود و پولایی که رو زمین پخش شده بود . بلند شد .
زل زد به پایین پاهاش ، جایی که بدنش دیگه نمی لرزید …

نویسنده : محمد حسین امیری

قهر یا …

_ می دونی ، حس می کنم باهام قهر کردی . جوابمو نمیدی
_ سه روزه باهام یه کلمه هم حرف نزدی
_ خودت شروع کردی . الکی گیر می دی
_ با تو ام . خیره نگاه نکن ، از نگاهت می ترسم
زنگ در به صدا در اومد ، مرد رفت و در رو باز و پیتزاها رو گرفت .
_ بیا برات همون پیتزا شف ای رو گرفتم که دوست داشتی . بیا با هم ناهار بخوریم
_ راستی بابات زنگ زد ، نگرانت شده بود . گفتم دستت بنده نمی تونی جواب بدی
_ زیادی نگرانه ، به هر حال ما نامزد هستیم . به زودی ماله هم میشیم . اصلا ماله هم هستیم
_ قهر نکن دیگه ، بیا . بیا پیتزا داره سرد میشه
_ مگه قرار نبود تا همیشه عاشق هم باشیم ؟ به خاطر یه دعوای ساده که نباید عشقمون رو زیره پا بذاریم
_ بازم خودت رو لوس کردی ؟ باید منت بکشم ؟
مرد به سمت دختر رفت ، دستش رو گرفت و کشید تا بیاره سره میز
دست جنازه کنده شد …

نویسنده : محمد حسین امیری

پرواز

AX024801

بلاخره تصمیمش رو گرفت
15 ثانیه پرواز بدون هیچ وابستگی
15 ثانیه رهایی محض
15 ثانیه فراموشی تمام درد ها

همه گفتن سقوط کرد ، خود کشی کرد . ولی من میگم 15 ثانیه لذت پرواز رو تجربه کرد …

بهای شیر

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

مترسک

برف میومد ، پهنه ی مزرعه سفید بود
نگاهش در امتداد زمینی که یه زمانی مزرعه ذرت بود ، پرواز کرد و در افق به غروب خورشید افتاد
دلش برای شونه های بی حسش تنگ شده بود
سوز سرما انتظار رو مشکل کرده بود ، پرواز کرد و برگشت تا …
تا دوباره فردا به انتظار مترسک بنشینه
نمی دونست مترسک بی مزرعه برنمی گرده
شایدم می دونست ، ولی …
بازم قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به ……
نرسید …

!! مترسک بی مترسک

نویسنده : محمد حسین امیری

معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟
دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟
دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم
معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من از
کـــــجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مد لبخندي زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي
آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.

باجه ی تلفن

_ آره خانومی ، همین امشب خوبه
_ پس قرارمون ساعت نه شب
_ یه لحظه عزیزم ساکت باش الآن تلفنم تموم میشه
_ آره آره یکی از مهندس های شرکته ، در باجه تلفن رو کند ! باید باهاش برم جایی کار دارم
_ پس قراره ساعت نه فراموشت نشه ها
_ خداحافظ

_ آره یکی از مهندس های شرکت بود ، برای ساعت نه قرار گذاشتم باهاش باید برم جایی سره پروژه
_ تا ساعت هشت و نیم وقت دارم خانوم گلم ، دوست داری کجا بریم ؟

نویسنده : محمد حسین امیری

باجه تلفن

چراغ خواب

ظهر بود . پیرمرد گرمش بود .
به زحمت از تخت بلند شد و به سمت پارچ آب رفت .
تو راه از کنار چراغ خواب اتاق رد شد و سایه ش یه لحظه روی سنسور چراغ خواب افتاد . چراغ خواب براش چشمک زد !
دوباره دراز کشید ، تو خواب عرق میریخت ، عطش داشت ، بی تاب بود . درد میکشید .
از خواب پرید ، نفس نفس می زد .
گرمش بود . به سمت حیاط آسایشگاه سالمندان رفت .
چراغ خواب چشمک نزد . حیاط خیلی روشن بود …

پیر مرد

نویسنده : محمد حسین امیری

آدم برفی

_ دلم هویچ می خواد
_ تو که نفس نمی کشی ؟ می کشی ؟
_ هویج تو ماله من ، شاله من ماله تو ، خوبه ؟
دخترک شالش رو دوره گردن آدم برفی پیچید و هویچ رو از صورت آدم برفی برداشت ، یه گاز زد ، به هویج نگاه کرد و بعد به صورت آدم برفی
_ زشت نشدی که ؟ اصلا کی میگه باید هویج بذاریم ؟
دور و برش رو نگاه کرد ، یه قلوه سنگ دید
_ بیا اینم دماغ
قلوه سنگ سنگین بود و از رو صورت آدم برفی سر خورد و افتاد ، یه تیکه از سر آدم برفی کنده شد
_ سنگ نمیشه ، میشه سیب بذاریم ، ولی الآن سیب ندارم . فردا برات یدونه سیب سرخ میارم
باد شروع به وزیدن کرد ، دخترک لرزید و سریع شال گردنش رو برداشت و دور گردن خودش پیچید و رفت
چشم آدم برفی افتاد ….

نویسنده : محمد حسین امیری

پیرمرد کوچه ی ما …

یک سال گذشت .

هنوز سر کوچه جاش خالیه . دلم برای لب خنده همیشگیش تنگ شده . سر کوچه سیگار و آدامس می فروخت . هر وقت از کنارش رد می شدیم سلام و احوالپرسی می کرد . با همه بگو بخند داشت . اصلا سوگولی کوچه بود . با همه ی مغازه دارا کاسه کوزه یکی شده بود . با همه ندار بود . کاسبیش کوچیک بود اما دلش بزرگ بود . تنها کاسبی بود که نسیه می داد ! ازش آدامس می گرفتم می گفتم بعدا حساب می کنم ، می خندید و بهم یه بسته آدامس می داد . به آدامس های اربیت میگفت اُربی . زبونش بعضی وقتا می گرفت . هر وقت که می خواستم باهاش حساب کنم دقیق یادش نمیومد چقدر بدهکارم . ولی من یادم می موند .

اکثر اوقات یه نون بربری گاز زده کنار دخلش داشت . اضافه ش رو خورد می کرد می ریخت برای گنجشکا . همیشه گنجشکا دورش جمع بودن .

پیرمرد صداش می کردم . دوست داشت این اسم رو . یه کلاه بافتنی قدیمی داشت که همیشه سرش بود . یه کت کهنه و یه بافتنی قرمز . تابستون و زمستون لباسش همین بود .

حالا یه سالی میشه که رفته ، نمی دونم مزارش کجاست ، ولی هرجا که هست روحش شاد . براش فاتحه می خونم . نمی دونم کسی هست الآن به یادش باشه یا نه ، ولی من همیشه به یادش خواهم بود .

دیگه کسی نیست بهم آدامس اُربی بفروشه . پیرمرد رفت . لبخند هاش رفت . گنجشکا رفتند …

sandali-tanha-1

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.