معرکه گیری
{ مارس 11, 2009 @ 9:11 ب.ظ. }
·
{ متن ادبی ، داستان کوتاه }
همه نفس هاشون تو سینه حبس شده بود . نچه یه دور کامل زده بود و قوطی خالی روغن موتور تقریبا پر از اسکناس های صد تومنی و دویستی شده بود . اوج نمایش بود . در صندوقچه رو باز کرد .
دستاش رو زیرش برد و بلندش کرد . آروم پیچید دور گردنش .
تماشاچی ها سوت می زدن ، هورا می کشیدن و حسابی سر ذوق اومده بودن .
احساس خوبی نداشت ، یواش یواش حس کرد که راه نفسش داره بسته میشه . بدن مار رو گرفت و سعی کرد از دور گردنش باز کنه . یادش اومد امروز داروی خواب آور رو به مار نداده . تقلا می کرد . نمی تونست درست نفس بکشه .
در همین حال مردم که حسابی هیجان زده شده بودن شروع به دست زدن کرده بودن ، با موبایل فیلم می گرفتن .
زانو زده بود ، نمی تونست حرف بزنه و فقط میتونست صدای سوت تماشاچی ها رو بشنوه . دستاش شروع کرد به لرزیدن .
چند لحظه بعد آروم رو زمین دراز کشیده بود . بی خیال از همه جا . داشت به قوطی روغن نگاه می کرد که پهلو افتاده بود و پولایی که رو زمین پخش شده بود . بلند شد .
زل زد به پایین پاهاش ، جایی که بدنش دیگه نمی لرزید …
نویسنده : محمد حسین امیری
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
{ خوراک RSS دیدگاههای این نوشته}
· { شناساگر دنبالک }
پاسخی بگذارید
ســمــانــه Said:
on مارس 13, 2009 at 8:04 ق.ظ.
قلم خیلی خوبی داری …
وقتی مار دور گردنش پیچید، حس کردم همون مار توی قلبم چمبره زده و به آخر داستان که میرسیدم راه نفسم بیشتر بسته میشد.. :-s
عالی بود !
گل مریم Said:
on مارس 13, 2009 at 2:10 ب.ظ.
سلام بلک فاکس عزیز بسیارلذت بردم
تبریک بخاطر احساسات پاکت
گل مریم
باران Said:
on ژوئن 3, 2009 at 8:12 ق.ظ.
سلام آقای امیری عزیز.
تا آنجایی که تونستم پستهای مختلف رو خوندم. داستانهاتون لذت بخش و در عین حال تامل برانگیزه. معلومه قلم توانا و ذهن فعالی دارید.
من هم علاقمند نوشتن داستانهای کوتاه هستم . خوشحال میشم از راهنمایی های ارزنده تون بهره مندم کنید.
کویر0571 Said:
on نوامبر 13, 2009 at 7:32 ب.ظ.
اقا دست مریزاد.خیلی قشنگ بود .خدایی من که خیلی حال کردم.موفق باشی.
محمد Said:
on ژانویه 4, 2010 at 12:52 ب.ظ.
سلام
خوبی
داستان های عالی بود
پیش ما هم بیا
http://www.parantez.blogfa.com
محمد حسن امیری Said:
on اوت 31, 2010 at 4:30 ب.ظ.
سلام نان گردویی چه طوری !!!
امیری چاخالو عاشق شدی اینا رو مینویسی ؟
بنیش سر درس و دانشگات و یارت اینا برات زوده
موفق باشی گلگم
usef Said:
on اکتبر 22, 2010 at 4:02 ب.ظ.
سلام دوست عزیز!
منم تو وبلاگم نوشته هامو گذاشتم!
خوشحال میشم یه سر بزنی و نظرتو راجع بهشون بگی!
خیلی خوشحالم میکنی اگر منو با اسم7zakhm لینک کنی!
ممنونم!
منتظر حضورت هستم!
afsane Said:
on نوامبر 6, 2010 at 12:43 ق.ظ.
داستان نویسی اون ام داستان کوتاه سخته نوشتنش و یه فکر خلاق می خواهد و من به شما تبریک میگم که اینقدر زیبا داستان مینوسید خوشال میشم به وب لاگ من هم سر بزنید
ترانه Said:
on فوریه 27, 2011 at 12:20 ب.ظ.
سلام .. نوشته هاتون خيلي زيبا و قشنگه .. و .. پر از احساس
خوشحال ميشم به منم سر بزنيد …