غ مثله غزه …

_ بازم لباساتو خاکی کردی !
_ مگه نگفتم تو خاکا بازی نکن ، مامانم دعوات می کنه
دخترک همون طور که وسط خرابه ها نشسته بود برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد
مردم جمع شده بودن و غلقله شده بود
دستای کوچیکش رو روی زانوهاش گذاشت و بلند شد . یدونه از استکان های پلاستیکیه کوچیکش رو بداشت و به سمت خادم مسجد رفت . شلوارش رو تکون داد و گفت :
_ پس چی شد ؟ چرا نیومد ؟ مگه نگفتی الآن بر میگرده ؟
استکان پلاستیکی رو به دسته خادم داد
_ این چایی ماله باباس …
_ دوباره میرم کوچه کناری پیشه دوستام بازی کنیم
دوید و دور شد ، خادم اشکاش رو پاک کرد ، پارچه سفید رو کنار زد و استکان رو کف دست بابا گذاشت


نویسنده : محمد حسین امیری

۱ دیدگاه »

  1. محمد حسن امیری Said:

    سلام نان گردویی چه طوری !!!
    امیری چاخالو عاشق شدی اینا رو مینویسی ؟
    بنیش سر درس و دانشگات و یارت اینا برات زوده
    موفق باشی گلگم


{ خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته} · { شناساگر دنبالک }

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.