_ بازم لباساتو خاکی کردی !
_ مگه نگفتم تو خاکا بازی نکن ، مامانم دعوات می کنه
دخترک همون طور که وسط خرابه ها نشسته بود برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد
مردم جمع شده بودن و غلقله شده بود
دستای کوچیکش رو روی زانوهاش گذاشت و بلند شد . یدونه از استکان های پلاستیکیه کوچیکش رو بداشت و به سمت خادم مسجد رفت . شلوارش رو تکون داد و گفت :
_ پس چی شد ؟ چرا نیومد ؟ مگه نگفتی الآن بر میگرده ؟
استکان پلاستیکی رو به دسته خادم داد
_ این چایی ماله باباس …
_ دوباره میرم کوچه کناری پیشه دوستام بازی کنیم
دوید و دور شد ، خادم اشکاش رو پاک کرد ، پارچه سفید رو کنار زد و استکان رو کف دست بابا گذاشت
محمد حسن امیری Said:
on اوت 31, 2010 at 4:33 ب.ظ.
سلام نان گردویی چه طوری !!!
امیری چاخالو عاشق شدی اینا رو مینویسی ؟
بنیش سر درس و دانشگات و یارت اینا برات زوده
موفق باشی گلگم