مترسک

برف میومد ، پهنه ی مزرعه سفید بود
نگاهش در امتداد زمینی که یه زمانی مزرعه ذرت بود ، پرواز کرد و در افق به غروب خورشید افتاد
دلش برای شونه های بی حسش تنگ شده بود
سوز سرما انتظار رو مشکل کرده بود ، پرواز کرد و برگشت تا …
تا دوباره فردا به انتظار مترسک بنشینه
نمی دونست مترسک بی مزرعه برنمی گرده
شایدم می دونست ، ولی …
بازم قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به ……
نرسید …

!! مترسک بی مترسک

نویسنده : محمد حسین امیری

۱ دیدگاه »

  1. سحر Said:

    سلام.واقعا قشنگ بود…با اجازتون از این مطلب یه جای دیگه هم استفاده کردم که همه بخونن…مرسی


{ خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته} · { شناساگر دنبالک }

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.