مترسک
{ ژانویه 12, 2009 @ 11:31 ق.ظ. }
·
{ متن ادبی ، داستان کوتاه }
برف میومد ، پهنه ی مزرعه سفید بود
نگاهش در امتداد زمینی که یه زمانی مزرعه ذرت بود ، پرواز کرد و در افق به غروب خورشید افتاد
دلش برای شونه های بی حسش تنگ شده بود
سوز سرما انتظار رو مشکل کرده بود ، پرواز کرد و برگشت تا …
تا دوباره فردا به انتظار مترسک بنشینه
نمی دونست مترسک بی مزرعه برنمی گرده
شایدم می دونست ، ولی …
بازم قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به ……
نرسید …

نویسنده : محمد حسین امیری
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
{ خوراک RSS دیدگاههای این نوشته}
· { شناساگر دنبالک }
پاسخی بگذارید
سحر Said:
on دسامبر 3, 2010 at 12:13 ب.ظ.
سلام.واقعا قشنگ بود…با اجازتون از این مطلب یه جای دیگه هم استفاده کردم که همه بخونن…مرسی